سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
























فاطمه معصومی

 



شبی که ماه ندارد چقدر دلگیرست


بیا به خواب منم امشب که صبحدم دیرست


نمیشود بپرم با وجود اینهمه زخم


به پای مرغ دلم صدهزار زنجیرست


اسیر در قفس غصه ها شدم بی تو


کلید این قفس تنگ دست تقدیرست


میان اینهمه عاشق که زار و غمگینند


کسی نگفته که خود کرده را چه تدبیرست


به خواب دیده پلنگت که ماه می آید


بیا کمی بغلم کن که وقت تعبیرست


فاطمه معصومی

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 95/9/17ساعت 5:10 عصر توسط کنیز خانم فاطمه الزهرا سلام الله علیها نظرات ( ) |

 

یا معزالمؤمنین . .


تویی که از نفست صبح آبرو دارد


به آفتاب وجودت سپیده خو دارد


اذان صلح تو بانی روز عاشوراست


همیشه بعد اذان ..فجر رنگ و رو دارد


خوشا به حال گداهای سفره کرمت


عطا کنی به گدا .. هر چه آرزو دارد


شریک یاس نبی بین کوچه ای یعنی


که ارث میبری از هر غمی که او دارد


شبیه ابر بهاری کنار چشمه تشت


چقدر خواهرتان بغض در گلو دارد


معز شیعه قیام تو بین تابوتست


تنی به خون لب تیرها وضو دارد


#فاطمه_معصومی . .


قربون غریبیت آقای مهربونم . . فدای دستای کریمت... . .


حتی تو شعر گفتن براتون هم فرق دارین . .


لطافت کراماتتون رو همیشه حس کردم . .


کنیزتونم آقاااا . .


#حسن_مولا_حسن_آقا_حسن_عشق #جانم_حسن

 


نوشته شده در پنج شنبه 94/9/19ساعت 4:53 عصر توسط کنیز خانم فاطمه الزهرا سلام الله علیها نظرات ( ) |


در شان و رتبه او سری تا آسمان دارد

هر چند با سن کمش قدی کمان دارد

دیگر نزن که در بیابان گم نخواهد شد

بر جای جای جسم خود رد و نشان دارد

قدش خمیده ..نای رفتن در قدم ها نیست

زیرا شکسته هر چه در تن استخوان دارد

پای پر از تاول امانش را بریده ..آه..

از کوچه های شام بغضی بی امان دارد

سر را بغل کرده شبیه سرپناهی امن

جای پدر امن است تا وقتی که جان دارد

رنگ دو گونه زرد و صورت سرخ و تن نیلی

قدر سه سال عمر خود فصل خزان دارد


فاطمه معصومی


نوشته شده در سه شنبه 94/8/26ساعت 1:14 عصر توسط کنیز خانم فاطمه الزهرا سلام الله علیها نظرات ( ) |



بکش مانند میثم غرق در خون بر سر دارم 


که پیش تو خجالت میکشم از این که سر ...دارم


شبم در پرتو مهر تو روشن گشت مثل روز


خدا را شکر چون آفاق از نور تو سرشارم


توان وصف طوفانی که در جانم نهادی نیست


جز اینکه بین هر روضه شبیه ابر میبارم


بگو با دشمنم گر دست هایم قطع هم گردد


نخواهد آمد آن روزی که دست از دوست بردارم


تمام عمر من با گریه پای روضه ات سر شد


به شوق لحظه ای که سر به دامان تو بگذارم


فاطمه معصومی

 


نوشته شده در سه شنبه 94/8/19ساعت 2:48 عصر توسط کنیز خانم فاطمه الزهرا سلام الله علیها نظرات ( ) |

 

خورشید که شد چشمه خون ..جان زمان رفت

تا شام به سر آمد و صبحی پی آن رفت

گلبرگ به گلبرگ گلی در خطر افتاد

از پیکر پرپر شده اش هر چه نشان رفت

دلواپس امنیت ناموس خدا بود

همراه اسیران حریمش نگران رفت

چشم همه اهل حرم بود بهاری

از داغ شقایق که به هنگام خزان رفت

آه از دل لیلا و رباب و دل نجمه

آن لحظه که بر نیزه همه حاصلشان رفت


فاطمه معصومی


نوشته شده در پنج شنبه 94/8/14ساعت 8:1 عصر توسط کنیز خانم فاطمه الزهرا سلام الله علیها نظرات ( ) |

 

خدا بخاطر تکریم جسم بی کفنت


پر ملائکه اش را کشیده بر بدنت


زمین کرب و بلایت ستاره باران شد


از اشک های روان در غروب سرخ تنت


عزیز هر دو جهانی و چشم دنیایی


شفا گرفته از اعجاز عطر پیرهنت


نفس بکش که زمین و زمانه میلرزند


از اضطراب سکوت و غم نفس زدنت


عزا به پا شده در عرش و فرش از غم تو


سپاه انس و ملک سینه چاک و سینه زنت


فاطمه معصومی


نوشته شده در پنج شنبه 94/7/30ساعت 1:47 عصر توسط کنیز خانم فاطمه الزهرا سلام الله علیها نظرات ( ) |

 


خدا بخاطر تکریم جسم بی کفنت


پر ملائکه اش را کشیده بر بدنت


زمین کرب و بلایت ستاره باران شد


از اشک های روان در غروب سرخ تنت


عزیز هر دو جهانی و چشم دنیایی


شفا گرفته از اعجاز عطر پیرهنت


نفس بکش که زمین و زمانه میلرزند


از اضطراب سکوت و غم نفس زدنت


عزا به پا شده در عرش و فرش از غم تو


سپاه انس و ملک سینه چاک و سینه زنت


فاطمه معصومی


نوشته شده در پنج شنبه 94/7/30ساعت 1:44 عصر توسط کنیز خانم فاطمه الزهرا سلام الله علیها نظرات ( ) |

 

 

زیر پر قنداقه اش دنیا امان دارد

 

هر کس گرفت آن را سری در آسمان دارد


با دست های کوچکش مشکل گشای ماست


باب الحوائج دست هایی مهربان دارد


در مشت هایش شعله هیهات من ذله


پشت پدر گرمست تا وقتی که جان دارد


این خانواده شیرخوارش هم خود شیر است


که جرات پیکار با تیروکمان دارد

 

آری بهار آغوش امن غنچه بود اما

 

در آستینش حرمله دست خزان دارد

 

او تشنه شهد شهادت بود و وصل تیر


چه خوب ثابت کرد از سقا نشان دارد..

 

 

                                                 فاطمه معصومی



نوشته شده در سه شنبه 94/7/28ساعت 2:11 عصر توسط کنیز خانم فاطمه الزهرا سلام الله علیها نظرات ( ) |

 



               تا نماز عشق خواندم در دلم هول و ولا ریخت

 

               پاره شد تسبیح بغضم..دانه دانه اشک ها ریخت


               گفته بودی هر دعایی زیر باران مستجابست


               پس چرا همراه باران بر سرم سیل بلا ریخت


               در قنوتم نام او را گفتم و حالم بر آشفت


               تا زبانم برد نامش را دلم وقت دعا ریخت


               خواب دریا دیدم و آمد شبی بر دردهایم


               با نگاه آبی و رویایی و روشن دوا ..ریخت


               خواستم مخفی کنم از چشم هایش گریه ام را


               شانه هایش را که دیدم ..اشک هایم بی هوا ریخت


                                                 

                                                               فاطمه معصومی

 


نوشته شده در چهارشنبه 94/7/8ساعت 2:1 صبح توسط کنیز خانم فاطمه الزهرا سلام الله علیها نظرات ( ) |

             

 

 

 

            منم اهل زمین اما .. تو ماه آسمانی ها


            پلنگ تو از این دوری شده مثل روانی ها


           شبی در اوج کابوسی به جرم دلبری از تو


           تمام شهر را آتش زدم مانند جانی ها


           تو ماهی یا ستازه یا که خورشیدی نمیدانم


           تو هر چیزی که هستی سرتری از کهکشانی ها


           برایت نامه ها دادم ولی هربار یک جایی


           گمانم که نشانت گم شده در بی نشانی ها


           تو با دوری و غمک دست توافق داده ای انگار


           کمر بستی که نابودم کنی با این تبانی ها


           اگر چه پیر عشق تو شد این مغرور آواره


          خوشم با خاطرات تلخ و شیرین جوانی ها



                                                  فاطمه معصومی


نوشته شده در سه شنبه 94/6/31ساعت 12:5 صبح توسط کنیز خانم فاطمه الزهرا سلام الله علیها نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak